سفارش تبلیغ
صبا ویژن


























ب مثل بصیرت...میم مثل مطهری

جوونا توروخدا یه بار اینو بخونین ضرر نمیبینید مطمئن باشین
چند وقت پیش توی تهران، توی حسینیه ای منبر میرفتم، یه جوونی اومد نزدیک سی سالش. گفت حاج آقا من با شما کار دارم. گفتم بنویس، گفت نوشتنی نیست. گفتم ببین منو قبول داری؟ گفت آره. گفتم من چند ساله با جوونا کار میکنم، کسی که نتونه حرفشو بنویسه بعدشم نمیتونه بگه. یک و دو و سه و چهار کن و بنویس. گفت باشه.
فرداشب که اومدیم، یه نامه داد به ما، من بردم خونه، نامه را که خوندم دیدم این همونیه که من در به در دنبالش میگشتم.
فرداشب اومد گفت که: چی شد؟
گفتم من نوکروتنم، من میخوام با شما یه چند دقیقه صحبت کنم.
وعده کردیم و گفت که: منو چجوری میبینید شما؟
گفتم من نه رمالم نه جادوگرم چی بگم؟
گفت: نه ظاهری، گفتم بچه هیئتی
زد زیر گریه گفت: خاک تو سر من کنند، تو اگر بدونی من چه جنایاتی کردم، چه گناهایی کردم. فقط خوب خوبه ای که میتونم بگم از گناهایی که کردم اینه که مادرمو چند بار کتک زدم، پدرمو زدم، دیگه عرق و شراب و کارای دیگه شو، دیگه...
گفتم پس الآن اینجوری!!!!!
گفت حضرت زهرا دستمو گرفت
گفت حاج آقا من سرطانی بودم، سرطانی میدونی یعنی چی؟
گفتم یعنی چی؟
گفت به کسی سرطانی میگن که نه زمان حالیشه، نه مکان، نه شب عاشورا حالیشه، نه تو حسینیه، نه مکان میفهمه
گفت من سرطانی بودم
یه خونه مجردی با رفیقامون درست کرده بودیم، هرکی هر کی رو جور میکرد تو این خونه مجردی اونجا رختخواب گناه و معصیت...
گفت شب عاشورا هرچی زنگ زدم به رفیقام، هیچکدوم در دسترس نبودند
نه نمازی، نه حسینی، هیچی
میگفتم اینارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه
میگفت ماشینو برداشتم برم یه سرکی، چی بهش میگن؟ گشتی بزنم
تو راه که میرفتم یه خانمی را دیدم، دخترخانم چادری داشت میرفت حسینیه
خلاصه اومدم جلو و سوار ماشینش کردم با هر مکافاتی که بود، میرسونمت و ....ـ
خلاصه، بردمش توی اون خانه ی مجردی
اینم مثل بید میلرزید و گریه میکرد و میگفت بابا مگه تو غیرت نداری؟ آخه شب عاشوراست!!!! بیا به خاطر امام حسین حیا کن
گفتم برو بابا امام حسین کیه؟ اینارو آخوندا درآوردند، این عربها با هم دعواشون شده به ما ربطی نداره
گفت توی گریه یه وقت گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حیا کن!!! من این کاره نیستم، من داشتم میرفتم حسینیه!
گفتم من فاطمه زهرا هم نمیشناسم، من فقط یه چیز میشناسم: جوانی، جوانی کردن
جوانی، گناه
جوانی، شهوت
اینارو هم هیچ حالیم نیست
گفت این خانمه گفت: تو اگر لات هم هستی، غیرت لاتی داری یا نه؟ گفت: چطور؟
_ خودت داری میگی من زمین تا آسمون پر گناهم ، این همه گناه کردی، بیا امشب رو مردونگی لوتی وار به حرمت مادرم زهرا گناه نکن، اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاری دلت میخواد بکن
گفت ما غیرتی شدیم
لباسامو پوشیدم و گفتم: یالا چادرو سرت کن ببینم، امشب میخوام تو عمرم برای اولین بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببینم این زهرا میخواد چیکار کنه مارو... یالا
سوار ماشینش کردم و اومدم نزدیک حسینیه ای که میخواست بره پیاده اش کردم
از ماشین که پیاده شد داشت گریه میکرد
همینجور که گریه میکرد و درو زد به هم، دم شیشه گفت: ایشاالله مادرم فاطمه دستتو بگیره، خدا خیرت بده آبروی منو نبردی، خدا خیرت بده...
میگه اومدم تو خونه و حالا ضد حال خوردیم و ....
تو صحبت ها که داشتم میبردمش تا دم حسینیه، هی گریه میکرد و با خودش حرف میزد، منم میشنیدم چی میگه
اما داشت به من میگفت
میگفت: این گناه که میکنی سیلی به صورت مهدی میزنی، آخه چرا اینقدر حضرت مهدی رو کتک میزنی، مگه نمیدونی ما شیعه ایم، امام زمان دلش میگیره، اینارو میگفت
منم سفت رانندگی میکردم
پیاده که شد رفت، آمدم خونه
دیدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اینا همه رفتند حسینیه
تو اینام فقط لات من بودم
گفت تلویزیونو که روشن کردم دیدم به صورت آنلاین کربلا را نشون میده
صفحه ی تلویزیون دو تکه شده، تکه ی راستش خود بین الحرمین و گاهی ضریحو نشون میده، تکه دومش، قسمت دوم صفحه ی تلویزیون یه تعزیه و شبیه خونی نشون میداد، یه مشت عرب با لباس عربی، خشن، با چپی های قرمز، یه مشت بچه ها با لباس عربی سبز، اینارو با تازیانه میزدند و رو خاکها میکشوندند
میگفت من که تو عمرم گریه نکرده بودم، یاد حرف این دختره افتادم گفتم واااااای یه عمره دارم تازیانه به مهدی میزنم
میگفت پای تلویزیون دلم شکست، گفتم زهرا جان دست منو بگیر
زهراجان یه عمره دارم گناه میکنم، دست منو بگیر
من میتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم
کسی هم تو خونه نبود، دیگه هرچی دوست داشتم گریه کردم
گریه های چند ساله که بغض شده بود، گریه میکردم، داد میزدم، عربده میکشیدم، خجالت که نمیکشیدم دیگه، کسی نبود
میگفت نزدیکای سحر بود، پدر و مادرم از حسینیه آمدند
تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد (اسمش رضاست)، یه نگاه به من کرد گفت: رضا جان کجا بودی؟
گفتم چطور؟ گفت بوی حسین میدی!
رضاجان بوی فاطمه میدی، کجا بودی؟
افتادم به دست پدر و مادرم، گریه.... تورو به حق این شب عاشورا منو ببخش
من کتک زدم، اشتباه کردم
بابام گریه کن، مادرم گریه کن، داداشها، خواهرا... همه خوشحال
داداش ما، پسر ما، پسرم حسینی شده
صبح عاشورا، زنجیرو برداشتم و پیرهن مشکی رو پوشیدم و رفتم تو حسینیه
تو حسینیه که رفتم، میشناختند، میدونستند من هیچوقت اینجاها نمیومدم
همه خوشحال
رئیس هیئت آدم عاقلیه
آمد و پیشونی مارو بوسید و بغلمون کرد و گفت رضاجان خوش آمدی، منت سر ما گذاشتی
گفت منم هی زنجیر میزدم و یاد اون سیلی هایی که به مهدی زده بودم گریه میکردم
هی زنجیر میزدم به یاد کتکایی که با گناهانم به مهدی زدم گریه میکردم
جلسه که تمام شد، نهارو که خوردیم، رئیس هیئت منو صدا زد
(من یه خواهشی دارم به کسانی که دستشون به دهنشون میرسه، میتونند سالی چند نفرو کربلا ببرند تورو به خدا یکی از کسانی که کربلا میبرید از این طایفه باشه
اون جوونی که اهل این حرفها نیست اما یه روز عاشورا میاد، همون روز دستشو بگیر بگو خوش آمدی، میای بریم کربلا؟
این جوونا اگر شش گوشه ی حسینو ببینند گریه میکنند، متحول میشن، کربلا آدمو آدم میکنه)
اومد به من گفت: رضاجان میای کربلا؟ گفتم: کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!
گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت
میگفت حاج آقا هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم
رئیس هیئت اومد گفت که: آقارضا، بریم تو حرم
گفتم برید من یه چند دقیقه کار دارم
تنها که شدم، زدم تو صورتم گفتم حسین جان میخوای با دل من چکار کنی؟
زهراجان من یه شب تو عمرم به تو اعتماد کردم، کربلاییم کردی؟ بی بی جان آدمم کردی؟
اومدم شبکه رو گرفتم، ضریح امام حسینو، گریه کردم. داد میزدم، حسین جان، حسین جان، دستمو بگیر حسین جان، پسر فاطمه دستمو بگیر، نگذار برگردم دوباره
میگفت رئیس هیئت کاروان داره، مکه مدینه میبره. میگفت حاج آقا به جان زهرا سال تمام نشده بود گفت میای به عنوان خدمه بریم مدینه، گفت همه کاراش با من، من یکی از خدمه هام مریض شده
خلاصه آقا چندروزه ویزای مارو گرفت، یه وقت دیدیم ای بابا سال تمام نشده تو قبرستان بقیع، پای برهنه، دنبال قبر گمشده ی زهرا دارم میگردم
گریه کردم: زهرا جان، بی بی جان، با دل من میخوای چکار کنی؟ من یه شب به تو اعتماد کردم هم کربلاییم کردی هم مدینه ای؟
میگفت خلاصه کار برام پیش اومد و کار و دیگه رفیقای اون چنینی را گذاشتم کنار و آبرو پیدا کردم
یه مدتی، دو سالی گذشت
میگفت حاج آقا همه یه طرف، این یه قصه که میخوام بگم یه طرف
مادر ما گفت: رضاجان حالا که کار داری، زندگی داری، حاجی هم شدی، مکه هم رفتی، کربلایی هم شدی، نوکر امام حسین هم شدی، آبرو پیدا کردی، اجازه میدی بریم برات خواستگاری؟
گفتم بریم مادر، یه دختر نجیب زندگی کن را پیدا کن
رفتند گفتند یه دختری پیدا کردیم خیلی دختر مومنه و خوبیه و اینهاست، خلاصه رفتیم خواستگاری
پدر دختر تحقیقاتشو کرده بود.
چقدر خوبه دختردارها اینجوری دختر شوهر بدن، باریکلا
میگفت منو برد توی یه اتاق و درو بست و گفت: ببین رضاجان من میدونم کی هستی. اما دو سه ساله نوکر ابی عبدالله شدی. میدونم چه کارها و چه جنایات و .... همه ی اینارو میدونم، ولی من یه خواهش دارم، چون با حسین آشتی کردی دخترمو بهت میدم نوکرتم هستم. فقط جان ابی عبدالله از حسین جدا نشو. همین طوری بمون. من کاری با گذشته هات ندارم. من حالاتو میخرم. من حالا نوکرتم.
میگفت منم بغلش کردم پدر عروس خانم را، گفتم دعا کنید ما نوکر بمونیم.
گفت از طرف من هیچ مانعی نداره، دیگه عروس خانم باید بپسنده و خودتون میدونید
گفتند عروس خانم چای بیارند. ما هم نشسته بودیم. پدرمون، خواهرمون، مادررمون، اینها همه، مادرش، خاله اش، عمه اش، مهمونی خواستگاری بود دیگه
عروس خانم وقتی سینی را آورد گذاشت جلوی ما، یه نگاه به من کرد، یه وقت گفت: یا زهرا!!!!! سینی از دستش ول شد و گریه و از سالن نرفته خورد روی زمین...
مادرش، خاله اش، مادر من، خواهر ما رفتند زیر بغلشو گرفتند و بردنش توی اتاق
میگفت من دیدم حاج آقا فقط صدای شیون از اتاق بلنده
همه فقط یک کلمه میگن: یا زهرا!!!
منم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، چه خبره! مادرمو صدا زدم، گفتم مادر چیه؟
گفت مادر میدونی این عروس خانم چی میگه؟
گفتم چی میگه؟
گفت: مادر میگه که.... دیشب خواب دیدم حضرت زهرا اومده به خواب من، عکس این پسر شمارو نشونم داده، گفته این تازگیا با حسین من رفیق شده....
به خاطر من ردش نکن
مادر دیشب فاطمه سفارشتو کرده به خدا جوونا اگر رفاقت کنید، اعتماد کنید، زهرا آبروتون میده، دنیاتون میده، آخرتتون میده
یا زهرا!


نوشته شده در شنبه 92 آذر 16ساعت ساعت 4:5 عصر توسط سیدخدا| نظر بدهید

 

آقا....دوستت دارمگل تقدیم شما

 



نوشته شده در شنبه 92 آذر 16ساعت ساعت 3:47 عصر توسط سیدخدا| نظر بدهید

1) بدون شرح...

2)ایـنـهـمـه «مـاهـــواره» حــریــف ایـن «مـاهـپــاره» نــمــی شــونـد .

چـون خــداونـد پشـت مـاهِ مــاســت ....

3)مقام معظم رهبری:

انتظارم از نسل جوان، به‏ ویژه دانشجویان این است که صفا و یکرنگى و طهارت اخلاقى داشته باشند و از دوز و کلکهایى که مربوط به دوره بعد از جوانى و مربوط به ابتلائات زندگى است، خود را دور نگه دارند.

دانشجوى موفّق کسى است که خوب درس بخواند؛ خوب تهذیب اخلاق کند و خوب به ورزش بپردازد.

دانشجویان یکى از قشرهاى زنده و فعّال و با نشاطند. در قضایاى اجتماعى و سیاسى هم باید همین‏طور زنده و فعّال و بانشاط شرکت کنند.

دانشگاه هم نوعى مسجد است و دانشجو بودن یک ارزش است.

 



نوشته شده در شنبه 92 آذر 16ساعت ساعت 1:43 عصر توسط سیدخدا| نظر بدهید


از رضا امیر خانی








همین فردا که عاشورا باشد (و گفته‌اند البته کل یوم عاشورا)


در فیفث اونیو    Fifth Ave در قلبِ منهتنِ نیویورک پاکستانی‌ها دسته راه می‌اندازند و زنجیر می‌زنند. چنان مراسم پرشوری دارند که نگو و نپرس. همه با لباس‌های بلندِ محلی و شلوارهای سپید. نه گمان ببری که سنتِ تازه‌ای است‍؛ که هر سال روزِ عاشورا همین برنامه هست. دسته راه می‌افتد و سینه می‌زند و ان-وای- پی-دی NYPD (New York Police Dep.) هم با اسب و تفنگ و کلی تشکیلات از این دسته مراقبت می‌کند.


می‌توان به قطع و یقین نوشت که همین جماعت در مجالسِ خصوصی در نیویورک (مثلِ بعضی از مجالسِ ما) قمه می‌زنند و در مصیبتِ اباعبدالله اشک می‌ریزند. این یعنی ظاهرِ عاشورا.


همه‌ی این جماعت شهروندانِ مطیعی هستند برای دولتِ ایالاتِ متحده. سرِ سال به لطف یا به قهر، مالیات‌شان را به خزانه‌داری می‌پردازند و خزانه‌داری هم سرِ صبر سهمِ اسرائیل و تفنگ‌دارانِ عراق و حتا منافقانِ ما را سوا می‌کند و البته درصدی را نیزِ صرفِ عمرانِ کشورش می‌کند. همه‌ی این جماعت رجاء واثق دارند که مالیات‌شان صرفِ عمران شود همه‌ی این عزاداران که امروز از سینه‌هاشان خون می‌چکد، فردا سرِ کار می‌روند و چرخِ ملتِ ملت‌ها را می‌چرخانند تا خونِ ملت‌ها را در شیشه کند


این ظاهرِ عاشورا است… این ظاهر هیچ کسی را اندیش‌ناک نمی‌کند. برای همین است که “نیویورک پلیس دپارتمنت” هم از آن حمایت می‌کند.


اگر نمی‌دانید بدانید: نمازِ جمعه‌ی اهلِ سنت در هر ایالتی برپا می‌شود و گوشتِ حلال، آسان یا سخت گیر می‌آید و سایتِ قرآن هم روی اینترنت زیاد است. از همه مهم‌تر چند سالی است که پاکستانی‌ها و عرب‌های پول‌دار، رنگِ چراغِ نوکِ امپایر استیت را خریده‌اند و ماه‌رمضان‌ها، سبز رنگ، روشنش می‌کنند که بعد از قضایای اذان گفتنِ آن ابنِ شیخکِ مایه‌دار بر فرازِکره‌ی ماه، بلندبالاترین دست‌آوردِ جهانِ اسلام است و به حول و قوه‌ی الهی کنارِ هر دیسکویی که بایستی نورِ سبزِ این چراغ توی چشمت می‌زند. و چه دیده بود آن پیرمردِ روشن‌بین که ده سال پایش را از دهِ جماران بیرون نگذاشت اما فهمید که اسلام را بایستی به دو شعبه تقسیم کرد… شعبه‌ی ظاهر و شعبه‌ی باطن. حضرتش چیزِ دیگری می‌گفت، اسلامِ امریکایی و اسلامِ نابِ محمدی…
***


بم که می‌رفتیم قرار گذاشتیم که کم نیاوریم. گفتیم یل برویم و شل برگردیم اما یول برنگردیم. خدا توفیق داد و همه کار کردیم. از گچ گرفتن تا بیل زدن… برگشتنا با سی-صد و سی رفتیم کرمان و قرار شد از آن‌جا برگردیم به تهران. توی فرودگاه دنبالِ هواپیما بودیم که ناگهان از داخلِ یک ایرباس صدامان زدند که امدادگر کم داریم. سه تایی دویدیم. از پله‌ها بالا رفتیم. واردِ هواپیما که شدیم ناخودآگاه ایستادیم. پساپس رفتیم. باورکردنی نبود. تمامِ صندلی‌های ردیفِ وسط و چپِ هواپیما را باز کرده بودند. با باندهای پانسمان طناب‌هایی نزدیک به سقف کشیده بودند. قفسه‌ها‌ی بارِ بالای صندلی‌ها را باز گذاشته بودند و این طناب‌ها را به کشی که برای نگه‌داری چمدان‌ها در هر قفسه وجود دارد، گره زده بودند. باندهای پانسمان مثلِ خط‌خطی کردنِ کودکی بازی‌گوش فضای بالای هواپیما را پر کرده بودند. به هر باند چندین باندِ دیگر متصل بود و همین که کمی نگاهت را پایین می‌آوردی متوجه سرم‌هایی می‌شدی که به این باندها آویزان بود. صحنه‌ای غریب و باورنکردنی که در هیچ سینمایی مشابهش را نشان نداده‌اند. صد و پنجاه مجروح روی کفِ بدونِ صندلیِ هواپیما دراز کشیده بودند و ناله می‌کردند


از قطعِ نخاعی تا مجروحِ عادی. سرم‌ها آویزان بودند و با حرکتِ هواپیما به سببِ اتصال‌شان به کشِ قفسه‌ی بار، در حرکتی عجیب موزون نیم متر بالا و پایین می‌رفتند. وضعیتِ ناجوری بود. دو پزشکِ ایران‌ایر و پرستاری که با آن‌ها هم‌کاری می‌کرد، ما را صدا کردند و نیامده یکی یک آمپول مسکن دست‌مان دادند که در سرمِ آن‌هایی که زیاد فریاد می‌کشیدند، تزریق کنیم. هواپیما از روی زمین بلند شد. ایرباسِ آ-300 ششصد که مخصوصِ پروازهای خارجی بود، با خدمه‌ی مرتب که سال‌های سال آموزش دیده بودند تا سینیِ فنجانِ قهوه را چه‌گونه بایستی یک‌دستی تعارف کرد…


سرمهمان‌دار کامل‌مردی بود. همان ابتدای کار دکمه‌ی یقه‌اش را باز کرد و اسامیِ ما را پرسید. بعد فریاد کشید:
- هادی! سرمِ فیزیولوژی را پرت می‌کنم، روی هوا بگیر
و راست می‌گفت، تکان‌های هواپیما اجازه نمی‌داد که به راحتی از بینِ مجروحان عبور کنیم. هر لحظه امکان داشت بیافتیم روی مجروحان. با هر تکانِ هواپیما یکی داد می‌کشید و یکی نعره می‌زد
وظیفه‌ی ما تعویضِ سرم‌هایی بود که خالی می‌شدند و هواگیری از سرم‌هایی که به دلیلِ تکان‌های هواپیما و وضعیتِ خوابیدنِ مجروحان، قطع می‌شدند. خدمه‌ی پرواز با نگاهی حسرت‌بار به هواپیماشان نگاه می‌کردند که به چه روزی افتاده بود. قوطی‌های خالیِ سرم، پانسمان‌های خون‌آلود، سرنگ‌های مصرف شده خدمه چیزی را می‌دیدند که در هیچ استانداردی نمی‌گنجید. هواپیماهای حملِ مجروح در دنیا کلی ملزومات دارند… آرام آرام خدمه هم شروع کرده بودند به کمک کردن.
- آقا مهدی! این مریض خیلی ناله می‌کند…
و شاید صدها برابرِ طولِ این دالانِ دراز را پیمودیم تا دو پزشک بتوانند به راحتی به همه‌ی بیماران رسیده‌گی کنند. سرمهمان‌دار سرِ یکی از دخترخانم‌ها داد کشید:
- چرا بی‌کاری؟ لااقل برو با یکی از این دختربچه‌ها حرف بزن، شاید بتوانی آرامش کنی… این کار که از دستت بر می‌آید.
همه می‌دویدیم و کار می‌کردیم. یکی دو نفر خیلی بدحال بودند. یکی مشکلِ تنفسی داشت که مجبور شدیم از مخزنِ اکسیژنِ اضطراریِ داخلِ هواپیما برایش ماسک بزنیم. همان ماسک‌هایی که خدمه همیشه اولِ پرواز نحوه‌ی استفاده‌اش را آموزش می‌دادند و حالا همه گاوگیجه گرفته بودند که چه‌گونه راه می‌افتد!


نمی‌دانم چه‌قدر وقت گذشته بود. هواپیما چرخ‌هایش را باز کرد و آماده شد برای نشستن. باز هم مشغول بودیم. ثانیه‌های آخر، سرمهمان‌دار داد کشید که اقلا جایی را محکم نگه دارید که نیافتید… هواپیما نشست. تازه فهمیدیم که به اصفهان رسیده‌ایم و مانده بودیم حالا چه‌جور نصفِ شب برگردیم تهران!


مجروحان را پیاده کردیم. با مقواهای کارتنِ سرم برای قطعِ نخاعی‌ها و آن‌هایی که کمر و لگن‌شان آسیب دیده بود، بک‌برد درست کردیم و
آرام آرام هواپیما تبدیل شد به یک سالنِ خالی… مهمان‌دار به ما گفت که می‌رویم به تهران، شما هم هم‌سفرید با ما. نشستیم کفِ سالنِ هواپیمای ایرباس. با دو پزشک و خانمِ پرستار و خدمه… همه خسته بودند. لباس‌های جینِ ما و روپوش‌های سفیدِ پزشک‌ها، خیسِ خون و عرق بود، نمی‌دانم چرا. اما یادِ دورِ هم نشستن بچه‌های هیات خدمت‌گزاران افتاده بودم. آخرِ شب‌هایی که دعاخوان و آش‌پز و میان‌دار و سینه‌زن و شاعر دورِ هم می‌نشستیم و در دل‌مان به خونِ خدا می‌گفتیم و لاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم… هواپیما روی باند سرعت گرفت، کاپیتان با لحنی غیرمتعارف، به عوضِ آرزو برای دیدار در پروازهای بعدیِ هما، گفت:
- همه‌گی خسته نباشید، هیچ‌کسی به فکر ما نبود. بعد از این که خودتان چای خوردید برای ما هم بیاورید…
یکی از خانم‌های مهمان‌دار بلند شد. اما سرمهمان‌دار جلوش را گرفت. رفت و برای همه چای آورد. توی یک سینی بزرگ. نه با قوری و دنگ و فنگ‌های مرسوم تلوتلوخوران سینی را جلو آورد و گذاشت بینِ ما که روی زمین نشسته بودیم. به جای بفرمایید و هی‌یر یو آر گفت:
- اجرِ همه‌تان با امام حسین!
دریافتم که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا یعنی چه. حتی اگر یوم شب باشد و ارض، ارتفاعِ سی هزار پایی


 


نویسنده: رضا امیر خانی


نوشته شده در چهارشنبه 92 آبان 29ساعت ساعت 3:51 عصر توسط سیدخدا| نظر بدهید

تهرانی های قدیم رسم های عجیب و غریبی در ماه محرم داشتند. رسم هایی که بعضی از آنها با جاهلیت و خرافه آمیخته بود اما برای پایتخت نشینان دوره قاجار و پهلوی، جزو مقدسات به حساب می آمد. از روزه سکوت دو ماهه گرفته تا سنگ زنی و قفل آجین کردن.

قمه زنی معروف ترین نذر خرافی محرم بود که در قالب دسته های بزرگ در شب های هفتم و هشتم و نهم و دهم در کوچه ها و محلات تهران انجام می شد. سحرگاه روز عاشورا هم دسته ها کفن به تن با چند بیرق و کتل رجزخوانان و نعره زنان خود را به امام زاده و حسینیه و تکیه شان می رساندند و سردسته هیئت ها با تیغ های سلمانی جلو آمده ابتدا اطفال تازه نذر شده و تیغ نذرداران را هر کدام چند تیغ به جلو سرهای تراشیده شده شان زده و حرکتشان می دادند و نوحه خوان ها شروع به نوحه خواندن و سنج زدن و سینه زدن می کردند.

بعد از آن در میان نوحه و فریاد یا حسین و خواندن این شعر که: حسین تنها به میدان می رود الله اکبر- برای دادن جان می رود الله اکبر، وارد میدان می شدند به این صورت که میاندار دسته در فاصله خیابان وسط دو ردیف قمه زنان نمایان می شد با فریادی بلند یا حسین اولین قمه را بر سر خود فرود می آورد و به دنبال این حرکت بود که دیگران هم هر یک با شمشیر و قمه و قداره های خود به جان خود افتاده با کوبیدن بر سر، کفن سفید بر تنشان را آغشته به خون می کردند.


دسته سنگ زنی

یکی دیگر از نذرهای عجیبی که دیگر خبری از آن نیست، «دسته سنگ زن ها» بود که افراد به جای سینه زدن و زنجیر زدن و... هر یک دو قلوه سنگ به دست گرفته با نوای نوحه خوان و صدای سنج بهم می زدند به این ترتیب که هر زدن آن سه ضربه داشت که سنگ زن ها، در حالیکه دو صف دراز روبروی هم را تشکیل می دادند با خم و راست شدن، یکی ار نزدیک زمین و یکی را برابر شکم و یکی را بالای سر می کوفتند،هدف از برگزاری این مراسم بر این بود که می گفتند روز عاشورا از جانب اشقیا چنین سنگ هایی بر سر و پا و سینه و بدن امام و شهدا خورده بود.

زخم‌های عفونت گرفته

«شبیه زین العباد» هم از دیگر مراسم های تحریف شده در ماه های محرم و صفر در تهران قدیم بود که در آن، افرادی که نذر مصیبت امام زین العابدین(ع) را داشتند از مدت ها قبل از محرم مچ پاها و بیخ بازوان و حلقه گردن خود را با زخم تیغ و نشتر و حتی تیزآب مجروح می کردند تا جایی که چرک کند و درروز عاشورا و یازدهم و دوازدهم آنها سوار شتر برهنه می شدند و مواضع مجروهشان را با زنجیر و غل بسته داخل دسته به تماشا می گذاشتند به نشانه اسارت امام و اینکه با چنان حالتی او را به بارگاه یزید رسانیده اند.


میخ و سیخ در پوست

در تهران قدیم آنهایی که نذر قفل آجین می کردند، از مدتی قبل اندام خود را با داروهایی بی حس می کردند و قسمت هایی از آن را از گردن به پایین را سوراخ کرده و از آنها قفل و تیغ و نیزه و خنجر و سیخ و میخ و چاقو و شمشیر و امثال آن می گذراندند و خود را با این وضعیت به معرض نمایش می گذاشتند. حال بعضی از آنها به حدی به وخامت می رسید که افرادی همراه آنها می شدند تا نیفتند یا جان ندهند.

شمعی در بدن

کنار نذر قفل‌ آجین، "شمع آجین" هم از نذرهایی بود که در گذشته عده ای از روی جهل و خرافات آن را ادا می کردند. این نذر هم تصورات دیگری از بلایای اسرا و شهدای کربلا بود که سر امام حسین (ع) در تنور خولی رفته، خیمه امام به‌ آتش کشیده شده است و آتش از آنها به دامان زنان و اطفال صغیر امام رسیده و به تلافی آن افرادی به صورت همان قفل آجین نقاطی از بدن خود را سوراخ کرده و بر آنها شمع قرار داده و روشن می کردند و خود را در میان جمعیت عزاداران به نمایش می گذاشتند.


نذرهای ماندگار

با وجود نذرهای عجیب و غریبی که در این روزها در تهران قدیم باب بود، عده ای هم نذرهای عام المنفعه را انتخاب می کردند. مثلا رسیدگی به وضع خیابان ها، تامین روشنایی معابر تاریک، پوشاندن چاله ها و راه آب‌ها، کمک به نابینایان، پرداخت بدهی زندانیان یا تهیه غذا و پوشاک برای خانواده آنها، غذا دادن به پرندگان، میانجیگری در اختلافات خانوادگی هم از جمله کارهایی بود که در این ماه ها انجام می گرفت اما در این میان یکی از انواع نذورات گرفتن روزه سکوت بود به صورتی که فرد روزه گیر، در تمام دوازده روزعزاداری یعنی تا اخر محرم و گاهی تا آخر صفر یک کلام سخن نمی گفت. نذری که اگرچه خرافی نیست اما یکی از نذرهای عجیب آن دوره به حساب می آمد.


روضه خوانی از کی رواج پیدا کرد؟

مراسم عزاداری امام حسین(ع) تاریخچه‏‏ ای بسیار طولانی دارد، گفته اند که ریشه آن به عزاداری اولیه طایفه بنی اسد برمی گردد که هنگام دفن شهدای کربلا بر سر مزار آنان آمدند و شروع به مویه و زاری کردند و اشک ریختند تا اینکه شیعیان اجازه پیدا کردند در دوره دیلمیان و صفویه عزاداری هایشان را آشکار برگزار کنند و کم کم شکل عزاداری ها تغییر کرد. مجالس گریه و مویه ای که در دوره های قدیم برای شهدا برگزار می شد، جای خود را به مراسمی داد که پیچیدگی آن در دوران قاجار به اوج رسید.

در سال نهصد قمری هم ملاحسین کاشفی هراتی با استفاده از مقاتل مختلف و کتب تاریخی کتابی به نام "روضه‏الشهداء" تدوین کرد و آن را وقف عام کرد و چون تنها کتاب و معتبرترین نیز بود به زودی بین مردم مشهور شد و هر کسی که مراسم عزاداری داشت از روی آن کتاب برای مردم می‏خواند و مردم گریه می‏کردند به طوری که اسم این مراسم به روضه‏خوانی و سپس به اختصار روضه نامیده شد.

تا جایی که هر کس سواد خواندن و نوشتن داشت می توانست از نوشته های این کتاب برای روضه خوانی استفاده کند، در تهران قدیم نیز وضع به همین صورت بود مراسم های مختلفی در ایام عاشورا و تاسوعا توسط مردم برگزار می شد که بخش مهمی از آن به نوحه خوانی و روضه خوانی و راه اندازی دسته های سینه زنی در کوچه و خیابان ها و تکیه و حسینه و امام زاده و گاهی بعضی از خانه ها می انجامید.

مردم و محلات و کوچه ها در این دو ماه کاملاً سیاهپوش می‏شدند، در این ایام هر کار و عمل زشت از میان بیشتر مردم رخت بربسته و هر یک به طریقی کوشش در اصلاح اعمال ناپسند خود حداقل در طی این دو ماه می‏کرد. شوخی و خنده و تفریح و مزاح و خوشگذرانی و عیش و نوش در این ایام پسندیده نبود و سرود و شادمانی را دشمنی با امام حسین(ع) می‏دانستند. در این دو ماه حتی عقد و نکاح و عروسی نیز تعطیل می شد و آن را شوم و بد عاقبت می‏ دانستند چنانکه اکنون نیز چنین است.


معروف‏ترین دسته‌ها

معروف‏ترین دسته ‏های تهران قدیم، دسته میدان و عرب‌ها و بعد دسته ‏های قزاقخانه و سنگلج و قنات‏آباد و دسته ترک‌ها بودند. این دسته ‏ها از روز هفتم محرم به حرکت درمی‏آمدند و به بازارها روانه می‏شدند. سالی نبود که در تنگی بازار بین برخی از دسته‏ها بر سر نوبت عبور درگیری پیش نیاید. به هر حال بازار مرکز اصلی دسته‏های عزا در این ایام بود. همراه با دسته‏ها پرچمهای رنگارنگ و علمهای ده الی بیست و چهار تیغه ‏ای حرکت داده می‏شد که بر ابهت دسته‏ ها می‏افزود.

شب‌ها هم دسته‏ های مخصوص در تهران حرکت می‏کرد که به دسته شاحسینی (شاه‏ حسینی) معروف بودند. دسته‏ هایی که در شب‌های دهه اول محرم به نیت مشق با آلات برنده از قبیل قمه و شمشیر به خیابان‌ها می‏آمدند و در دو ردیف منظم روبه ‏روی یکدیگر با صدای مهیبی یا حسین می‏گفتند و با صدای شیپور و نقاره همراه می‏شدند. برق شمشیر و صداهای طبل و سایر آلات موسیقی شکوه خاصی به این دسته‏ها می‏داد و طرفداران بیشتری داشت. در روز عاشورا نیز افراد این دسته‏ ها به یاد فرود آمدن شمشیرها بر بدن شهدای کربلا قمه و شمشیرها را بر فرق خود می‏کوبیدند.



نوشته شده در شنبه 92 آبان 25ساعت ساعت 1:57 عصر توسط سیدخدا| نظر بدهید

- دکتر چی بهش بدم؟ 

-  آب ، آب زیاد بهِش بده. 

-  بچه شیش ماهه با چقدر آب سیراب  می شه؟ 

-  سه قاشق غذا خوری

 



نوشته شده در شنبه 92 آبان 18ساعت ساعت 2:20 عصر توسط سیدخدا| نظر بدهید

دریابم


اربابم


خیلی بی تابم . . .


ح س ی ن


فقط چند روز تا ماه بی تابی اهل حرم . . .



نوشته شده در چهارشنبه 92 آبان 8ساعت ساعت 3:28 عصر توسط سیدخدا| نظر بدهید

آهنربا که میگرفتــی
پوست بدنش بلنــد میشد ،
ترکش ها را یادگاری
از جنــگ آورده بود!!


نوشته شده در سه شنبه 92 آبان 7ساعت ساعت 1:36 عصر توسط سیدخدا| نظر بدهید

راننده تاکسی می گه : به اوس کریم قسم تا الان که خدمتتونم آزارم حتی به یه مورچه نرسیده ،‌ از صب علی طلوع تا شب که سگا می خونن و می رقصن تو این خیابونا پرسه می زنم واسه ی یک لقمه نون ِ حلال ،‌ خیلی آدم دیدم ،‌ ‌خیلی چیزا دستم اومده و همه چی حالیمه ، خیلی از این آدما نفس می کشن ولی بعضیا ‌تو نفساشون یه آه سردی پنهونه یه آهی که اگه بشنفی ‌تنت یخ می زنه ، دستت می لرزه ، دلت می شکنه ، نفس ، به دل وصله ، اگه ریب بزنه یعنی تو دل یه خبرایی یه ، اصلاً هر چی هست زیر سر این دله همه حکایتا از دله که شروع می شه ، فرق آدما هم به همین دله ، یکی یه غم تو دلش جا نمی شه ، یکی همه غمای عالم تو دلش گم می شه ، خوبه که از دلمون بگیم اما از ‌دلمون هم بشنفیم بد نیست ولی شاید خوبتر این باشه که بدونیم همه دل دارن و خوبه که بدونیم همه دلا به همه اگه امروزی خاری به پای من بره فردا یکی یه جایی دردش می گیره دلای آدما مثه دونه های تسبیح به هم وصله اگه یکی بشنکه ، اون یکی ترک می خوره ، تا یه روزی اونم بشکنه ، اگه می خوای شادی تو دلت چهچهه بزنه باهاس بخوای تو دل رفیق و آدم های دیگه هم بخونه و گرنه دل می شکنه !می دونی قیمت یه دل شکسته چنده ؟ ملتفتی چی می گم؟




نوشته شده در شنبه 92 مهر 13ساعت ساعت 4:17 عصر توسط سیدخدا| نظر بدهید

 

به نام خدا

من می خواهم در آینده شهید بشوم. چون...

معلم که تعجب کرده بود،پرید وسط حرف مهدی و

گفت: «ببین مهدی جان! موضوع انشاء این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی.

مثلاً، پدر خودت چه کاره ست؟


آقا اجازه! شهید شده...



نوشته شده در دوشنبه 92 مهر 8ساعت ساعت 4:12 عصر توسط سیدخدا| نظر بدهید

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin
پاییز 92 - ب مثل بصیرت...میم مثل مطهری


























ب مثل بصیرت...میم مثل مطهری



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 99 فروردین 13ساعت ساعت 3:2 صبح توسط | نظرنظر بدهید
طبقه بندی:  

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin
pb:ItemCount/pb:ItemCount/ pluginspage=