گروه مترجمین ایران زمین
ب مثل بصیرت...میم مثل مطهری
سفارش تبلیغ
صبا


























ب مثل بصیرت...میم مثل مطهری

 

امام خامنه ای: امروز زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.

با سلام و صلوات به روح پاک شهیدان و امام شهیدان و به خصوص استاد عزیز مرتضی مطهری و در راستای نشر ارزشها و هرچه بیشتر زنده نگه داشتن یاد این شهید که حق والایی بر من و امثال چون منی دارند وبلاگ" بصیرت مطهر "را راه اندازی نموده تا ان شالله بتوانم با نوشتن مطالبی راجع به این شهید عزیز خود و دیگران را با مطهری و فکر و منش مطهری بیش از پیش آشنا کنم.

امیدوارم با نظراتتان یاری بخش راهم باشید.

التماس دعا

 



نوشته شده در یادداشت ثابت - شنبه 91 فروردین 27ساعت ساعت 4:40 عصر توسط سیدخدا| نظر

سلام دوستان...پریشب تصادف کردم ... واقعا باید قدر لحظه لحظه زندگیمونو بدونیم چون مرگ از اونچیزی که بهش فک میکنیم بهمون نزدیک تره...قدر لحظه هاتونو بدونید...



نوشته شده در سه شنبه 97 اردیبهشت 4ساعت ساعت 11:18 صبح توسط سیدخدا| نظر بدهید



نوشته شده در چهارشنبه 97 فروردین 15ساعت ساعت 10:28 صبح توسط سیدخدا| نظر



نوشته شده در چهارشنبه 96 اسفند 23ساعت ساعت 1:12 عصر توسط سیدخدا| نظر

سفارش پیامبر(ص)به حضرت زهرا(س):

دخترم مخواب مگر اینکه چهارعمل رابجاآوری:

-ختم قرآن کنی

-پیامبران راشفیع خودگردانی

-مومنین راخوشنودکنی

-حج وعمره بجاآوری

حضرت زهرا(س)فرمود: دراین وقت کم چگونه؟

پیامبر فرمود:

سه بار سوره توحیدبخوان

این گونه صلوات بفرست:

اللهم صل علی محمدو آل محمدوعلی جمیع الانبیاء والمرسلین

برای مومنین استغفارکن:

اللهم اغفر للمومنین و المومنات

ذکرسبحان الله والحمدلله ولااله الاالله والله اکبر رابگو

*



نوشته شده در شنبه 96 بهمن 14ساعت ساعت 10:15 صبح توسط سیدخدا| نظر

   .

 



نوشته شده در شنبه 96 بهمن 7ساعت ساعت 2:13 عصر توسط سیدخدا| نظر بدهید

فسانه ها همه خواب آورد فسانه من

ز چشم، خواب رباید فسانه عجبب است



نوشته شده در دوشنبه 96 آذر 27ساعت ساعت 3:35 عصر توسط سیدخدا| نظر بدهید

روایت رحیم پور ازغدی از ماجرای «نوبت آشیخ مهران» در جبهه
به گزارش جهان نیوز، یکى از دوستان میگفت، ما قبل از عملیات، در پادگان ، آموزش و تمرین تیراندازى با آرپى جى داشتیم . آر پى جى زن هاى درجه اول گردان ، بشکه ها را می چیدند روى زمین و آنها را میزدند و بعد بشکه ها را دورتر میگذاشتند تا کار سخت تر شود. کار رسید به جایى که دیگر هیچکدام از آرپى جى زن هاى درجه یک هم ، نمیتوانستند بزنند.

??شهید مهران نصیرى هم آنجا بود. یکى از بچه ها که میخواست او را دست بیاندازد، گفت:" خب! دیگه نوبت آشیخ مهران است!" ، میخواست با او شوخى کند و متلک بپراند.
مهران هم گفت ، من که بلد نیستم، بچه ها باز دستش انداختند و گفتند ، نه آشیخ! شما قهرمان آرپى جى هستى ...به این نیت این حرف را میزدند که بیاید و دو سه تا پرت و پلا شلیک کند و همه به او بخندند. خلاصه به زور بچه ها آمد...

??حواستان باشد ، من این چیزهایى که نقل میشود را زود قبول نمیکنم. نه اهل خواب دیدنم و نه اهل استخاره، مگر در موارد استثنائى و خاص، ولى اینهایى که دارم میگویم، خودم دیده ام ، یا از کسى که صد در صد به او اعتماد دارم شنیده ام.
مهران پرسید کدام بشکه را باید بزنم؟ گفتیم آن بشکه آخرى را، بجاى اینکه نشانه برود، چشمانش را بست و زیر لب ذکرى را گفت و شلیک کرد، موشک مستقیم خورد به بشکه!
یک عده تعجب کردند و بعضى خندیدند و مسخره کردند و گفتند که شانسى بوده ، گفتند دوباره باید بزنى ، دوباره و سه باره شلیک کرد و موشک به هدف خورد!!!

??یکى دیگر از دوستان میگفت، به ما آمدند گفتند که بروید قبل از عملیات ، آخرین تلفن ها را به خانه تان بزنید، از پایگاه ظفر ، آمدیم طرف مخابرات شهر ایلام ، چندین دکّه  تلفن عمومى بود که بچه هاى رزمنده میامدند و صف مى ایستادند تا نوبتشان شود، دیدیم پشت هر دکّه یک صف طولانى است که اگر بخواهیم بایستیم ، دو ساعت دیگر هم نوبتمان نمیشود، در حالیکه مرخصى ما رو به اتمام بود و باید برمیگشتیم. یک دکه خالى بود وپشت آن صف نبسته بودند. سوال کردیم، گفتند این تلفن خراب است، به مهران گفتم بیا برویم ، ما امروز به تلفن نمی رسیم. مهران گفت بیا همین دکّه را یک امتحان بکنیم ! گفتم اینهمه آدم مگر عقلشان نمیرسد از این دکه هم استفاده کنند؟! گفت حالا بیا یک امتحانى بکنیم. از من انکار و از مهران اصرار، این دوست ما که شاهد ماجرا بوده الان زنده است، گفت با خودم گفتم این مهران بازى اش گرفته، بگذار برود و خُنک بشود جلوى بقیه، بعد برگردیم پادگان...

??رفتیم کنار دکّه تلفن، گوشى را برداشت ، چشمانش را بست و چند بار گفت، یا فتاح،یا فتاح،یا فتاح  و بعد شروع کرد به شماره گرفتن و بعد از لحظاتى مادرش از آنطرف خط با او حرف زد! دوست ما میگفت من اول خیال کردم دارد مرا دست میاندازد اما بعداً دیدم نه!، واقعاً دارد حرف میزند . صحبت هایش را کرد، تلفن را گذاشت ، بقیه از صف دکّه هاى دیگر ، هجوم آوردند، اما هرکس تلاش کرد، دیگر تلفن کار نکرد. تلفن مخصوص او درست شده بود و دوباره خراب شده بود.

بخشى از سخنرانى استاد رحیم پور با عنوان "ایستادند تا ننشینیم" چهارم خرداد نود و چهار


نوشته شده در چهارشنبه 96 آبان 3ساعت ساعت 2:42 عصر توسط سیدخدا| نظر

سلام... این روزا حال خوشی ندارم.....



نوشته شده در سه شنبه 96 شهریور 28ساعت ساعت 9:16 صبح توسط سیدخدا| نظر



نوشته شده در چهارشنبه 96 شهریور 8ساعت ساعت 11:25 صبح توسط سیدخدا| نظر

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin
ب مثل بصیرت...میم مثل مطهری


























ب مثل بصیرت...میم مثل مطهری



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 97 اردیبهشت 4ساعت ساعت 8:20 عصر توسط | نظرنظر بدهید
طبقه بندی:  

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin
pb:ItemCount/pb:ItemCount/ pluginspage=