سفارش تبلیغ
صبا ویژن


























ب مثل بصیرت...میم مثل مطهری

 

امام خامنه ای: امروز زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.

با سلام و صلوات به روح پاک شهیدان و امام شهیدان و به خصوص استاد عزیز مرتضی مطهری و در راستای نشر ارزشها و هرچه بیشتر زنده نگه داشتن یاد این شهید که حق والایی بر من و امثال چون منی دارند وبلاگ" بصیرت مطهر "را راه اندازی نموده تا ان شالله بتوانم با نوشتن مطالبی راجع به این شهید عزیز خود و دیگران را با مطهری و فکر و منش مطهری بیش از پیش آشنا کنم.

امیدوارم با نظراتتان یاری بخش راهم باشید.

التماس دعا

 



نوشته شده در یادداشت ثابت - شنبه 91 فروردین 27ساعت ساعت 4:40 عصر توسط سیدخدا| نظر

سلام

بعد از سه هفته کابوس وار که ان شالله هرگز برای کسی خدا نخواد دیروز قدری نفس کشیدم...

دیشب فیلم خروج اثر فاخر آقا ابراهیم حاتمی کیا رو توی جشنواره دیدم. 

محضر،فوق العاده ، مهیج و جذاب! با بازی درخشان استاد فریبرز قریبیان...

پیشنهاد میکنم حتما ببینید!



نوشته شده در یکشنبه 98 بهمن 20ساعت ساعت 10:41 صبح توسط سیدخدا| نظر

سلام!

این کلیپ رو حتما بیبینید!!!

https://masaf.ir/mahdiaran/post/33413-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%C2%ABmanoto%C2%BB.html



نوشته شده در چهارشنبه 98 بهمن 2ساعت ساعت 5:31 عصر توسط سیدخدا| نظر بدهید

سلام

لطفا این لینک رو باز کنید و این فیلم رو ببینید!

https://www.mashreghnews.ir/news/1031447/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%AF%D8%A7%D9%81%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87



نوشته شده در چهارشنبه 98 دی 25ساعت ساعت 5:49 عصر توسط سیدخدا| نظر بدهید

 



نوشته شده در چهارشنبه 98 دی 25ساعت ساعت 8:31 صبح توسط سیدخدا| نظر بدهید

بسم الله الرحمن الرحیم




نوشته شده در چهارشنبه 98 دی 18ساعت ساعت 9:25 صبح توسط سیدخدا| نظر

این چند روز در منزل شهید «حاج اسماعیل حیدری»  روضه «سردار حاج قاسم» برپاشده است. خاطره‌های مهربانی مردی که وقتی کتاب زندگی‌اش را ورق می‌زنی انگار روضه حضرت عباس را می‌خوانی. مصداق این شعر که می‌گوید: «تا که علم افتاد و دست‌تو قلم شد، زهرا رسید و بیرق روضه علم شد.»

خاطره‌ای که ماندگار شد

«زهرا غلامی» همسر شهید «حاج اسماعیل حیدری» از مهربانی‌های حاج قاسم در حق فرزندان شهدا می‌گوید، زینب دختر کوچک‌تر شهید حاج اسماعیل از مهمانی غافلگیرکننده حاج قاسم به خانه‌شان می‌گوید و فاطمه از هدیه‌ای  که خودش برای حاج قاسم خریده. هر چه می‌گویند دلشان آرام نمی‌گیرد. بعد از رفتن پدر، دلشان خوش شده بود به مهربانی‌های سردار. شروع خاطره‌هایشان با لبخند است،  به میانه خاطره که می‌رسند بغض می‌نشیند میان گلویشان و در پایان، هق‌هق گریه کلامشان را می‌برد. درست مثل مجلس روضه.

دعوت کنید من می‌آیم

ماه رمضان سال گذشته همراه با خانواده شهدا برای افطار دعوت‌شده بودیم. حاج قاسم هم حضور داشت. خودش سر تک‌تک میزها می‌آمد و احوالپرسی می‌کرد. به‌محض اینکه من را دید احوال فرزندانم حسین، فاطمه و زینب را پرسید. همیشه این‌طور بود، اسم بچه‌های خانواده شهدا خوب یادش می‌ماند. پسرم حسین کنارم نشسته بود. از او تشکر کردیم که در مهمانی حضور دارد و ما ر ا به این افطاری دعوت کرده‌اند. با رویی گشاده گفت: «شما هم دعوت کنید ما می آئیم.»

باورمان نمی‌شد که حاج قاسم وقت داشته باشد به منزل ما بیاید. گفتم شما بااین‌همه گرفتاری چطور می‌توانید وقت بگذارید به خانه ما بیایید؟ اصلاً چطور شمارا پیدا کنیم؟ نگاهش را به حسین انداخت و گفت: «حسین آقا به من زنگ بزند من می‌آیم.» حاج قاسم هنوز چند قدمی از ما دور نشده بود که از حسین پرسیدم: «حسین جان، حاج قاسم شوخی که نمی‌کند؟» حسین هم حسابی تعجب کرده بود و فقط جواب داد: «فکر نمی‌کنم، کاملاً جدی بود.»

دوهفته‌ای گذشت. به حسین گفتم: «زنگ بزن و حاج قاسم را دعوت کن.» حسین به شماره تلفن یکی از رفقای حاج قاسم زنگ زد، حاج قاسم در ایران نبود. دو هفته بعد بازهم زنگ زدیم بازهم حاج قاسم نبود. چند روز گذشت. ساعت 7 صبح بود. تلفن منزلمان زنگ خورد، یکی از پشت تلفن گفت: «حاج قاسم سلام رساندند. گفتند برای ناهار به منزل شما می‌آیم.»

باورم نمی‌شد. هاج و واج مانده بودم. همان 7 صبح چادربه‌سر کردم و با حسین روانه بازار شدم برای خرید میوه و سبزی تازه. همه‌جا بسته بود. سرصبح هیچ  مغازه‌ای باز نکرده بود‍؛ اما من به شوق مهمان عزیزمان همه‌جا را زیر پا زدم. یکی از مغازه‌ها باز بود؛ اما سبزی‌هایش تازه نبود. با حسین خیابان‌ها را بالا و پایین می‌رفتیم. فرصت خوبی هم شد که با حسین همفکری کنم می‌خواستم برای ناهار سنگ  تمام بگذارم. حسین گفت: «مامان این کار را نکن حاج قاسم ناراحت می‌شود. یک نوع غذا بیشتر نمی‌خورد.»

از ذوق و شوق روی پای خودمان بند نبودیم. بالاخره مغازه‌ها باز شدند و توانستم خرید کنم. دیگر تصمیم ام را گرفته بودم: یک غذای محلی و شمالی درست می‌کنم. با حسین که رسیدیم خانه باز تلفن زنگ خورد. همان شخصی بود که صبح تماس گرفته بود. ترسیده بودم که مهمانی به‌هم‌خورده باشد؛ اما همان آقایی که صبح زنگ‌زده بود گفت: «مهمان شما فقط حاج قاسم است برای بیشتر از یک نفر تهیه نبینید. حاج قاسم گفتند ناهار ساده باشد.»

 

آمد بدون هیچ محافظی

ساعت به ظهر نزدیک شده بود. سردار تنها آمد، خیلی ساده، بدون هیچ محافظی وارد منزل ما شد. با بچه‌ها حرف می‌زد، خاطرات پدرشان را می‌گفت، از دورانی که حاج اسماعیل در شهر حلب بود. از مهربانی و جنگ‌آوری پدرشان برای بچه‌ها می‌گفت. تعریف می‌کرد که حاج اسماعیل چطور حواسش به بچه‌های جنگ‌زده حلب بود. در شرایط سخت، روستاهای ناامن را زیر پا می‌گذاشت تا برای کارخانه آسیاب اهالی روستا که گرسنه مانده بودند نفت پیدا کند.

حرف‌ها به‌جایی رسید که بچه‌ها بغض‌کرده بودند خود حاج قاسم نیز اشک در چشمانش حلقه‌زده بود. برای اینکه بچه‌ها را از فضای حزن‌انگیز بیرون بیاورد. صدایش را شنیدم که گفت: «حاج‌خانم نمی‌خواهید به ما ناهار بدهید؟»

خودش اول‌ از همه سر سفره نشست. بچه‌ها را یکی‌یکی به اسم صدا کرد: زینب جان فاطمه خانم حسین آقا بیایید بنشینید. بچه‌ها که نشستند خودش  یکی‌یکی برایشان غذا کشید.

تو باید امروز به خانه‌ام می‌آمدی

زهرا خانم تا اینجای خاطره را که برایمان تعریف کرد صدبار بغضش را فروخورده بود. زهرا غلامی حالا دیگر به هق‌هق افتاده: «حضور حاج قاسم برای من یک نشانه بود. او باید درست روزی به خانه من بیاید که دهمین روز به دنیا آمدن نوه‌ام حلما باشد؟ شب قبلش خیلی دلم هوای حاج اسماعیل را کرده بود. با خودم گفته بودم: حاج اسماعیل! کاش بودی و باهم پدربزرگ و مادربزرگ شدن را تجربه می‌کردیم. یقین داشتم که حاج قاسم دلش به دل حاج اسماعیل من وصل است که چنین روزی مهمان‌خانه من شده است. روزی که حمام ده‌روزگی و روز نام‌گذاری نوه‌ام باشد. نوه‌ام حلما را تازه از حمام بیرون آورده بودیم. حسین آن‌قدر ذوق‌زده بود. که حلما را بدون پتو پیچ به آغوش حاج قاسم داد.

خداحافظی برای بچه‌ها سخت بود

حاج قاسم بعد از ناهار خیلی نماند. فاطمه برایش هدیه خریده بود. با خوشحالی هدیه‌اش را پذیرفت و به من گفت: «حاج‌خانم غذایتان خیلی خوشمزه بود.» وقت خداحافظی، مرتب برمی‌گشت و بچه‌ها را تماشا می‌کرد. بچه‌ها بدرقه‌اش می‌کردند و از او  دل نمی‌کندند. حاج قاسم رفته بود و خانه ما پرشده بود از حس خوب مهمانی عزیز.

نام حاج اسماعیل در آن‌سوی مرزها

همسر شهید حیدری می‌گوید: «اولین بار که دریکی از مراسم‌های خانواده شهدا شرکت کرده بودیم حاج قاسم در بین خانواده‌های شهدا از اخلاص شهدای مدافع حرم تعریف می‌کرد. از شهیدی گفت که در منطقه «داریا» سوریه حواسش به خانواده‌های سوری جنگ‌زده بود. طوری که خانواده سوری منطقه «داریا» او را قهرمان خود می‌دانستند و نام فرزند تازه متولدشده‌شان را به نام شهید گذاشته بودند. در پایان جلسه از حاج قاسم پرسیدم آیا این شهید همسرم من حاج اسماعیل حیدری نبود؟ حاج قاسم گفت: «بله قهرمان این خانواده ها حاج اسماعیل است».

 



نوشته شده در سه شنبه 98 دی 17ساعت ساعت 11:31 صبح توسط سیدخدا| نظر بدهید

دیروز سختی داشتیم...ما و آقا............

 

   

فرزند سردار سلیمانی در آغوش آقا



نوشته شده در شنبه 98 دی 14ساعت ساعت 11:23 صبح توسط سیدخدا| نظر بدهید

متن کامل شعر دوست عزیزم دکتر میثم مطیعی در نماز جمعه قم درباره پروژه بنزین 98

باز هم فتنه! امان از فتنه های رنگ رنگ
باز هم کشتار و غارت، باز سوغات فرنگ
میهن من! باز زخم از نابرادر خورده است
گرم جنگ رو به رو، از پشت خنجر خورده است
حرف دارد با دل ما، قدر یک تاریخ حرف
سرخی خون شهیدان بر سپیدی های برف
باز هم ابلیس، از صورت نقاب انداخته
جاهلیت شعله بر جان کتاب انداخته
خاک میهن! باز هم جسم شهیدی سهم توست
شرحه شرحه پیکر سرو رشیدی سهم توست
باز با کبریت دشمن آتشی افروختند
در میان شعله دیدم خشک و تر میسوختند
چیست کار و بار دوزخ زاده‌ها؟ آتش زدن
دزدی و کشتار و قرآن خدا آتش زدن
باز هم خون...خون پاک لاله بر چنگال گرگ
برنگشتن‌های سنگین پدرهای بزرگ
باز هم خوش رقصی باروت ها در بادها
 کُشته‌سازی‌های هالیوودی جلادها
این طرف نابود شد دارایی نان‌آوری
آن طرف خاکستری ماند از جهاز دختری
باز از داغ شهیدان سینه ها غوغا شده
آه از آن نوزاد یک ماهه که بی بابا شده
در گلومان خشک شد فریادهای اعتراض
در هجوم های و هو گم شد صدای اعتراض
در کمین بودند گرگان، فتنه در سر داشتند
خوابهایی دیده بودند و سر شر داشتند
خواب میدیدند هر قشری به میدان پا نهد
هر گروهی با شعاری در خیابان پا نهد
این یکی فریاد استعفای دولت سر دهد
آن یکی در آتش تعطیلی مجلس دمد
هر یکی چیزی بگوید، حق و باطل گم شود
موجی از سردرگمی ها قسمت مردم شود
خویش را در خیل مردم جا دهد آشوبگر
یعنی از مردم بگیرد جان و از مردم، سپر
آتشی خیزد که خاموشی نگیرد سالها
کینه هایی که فراموشی نگیرد سالها
صبح یکشنبه کلامی روی آتش آب ریخت
فتنه را دیدم که حیران و هراسان میگریخت
تا صف مردم از این آشفتگی ها دور شد
اغتشاشی کور بر جا ماند و فتنه کور شد
باز هم از فتنه‌ی قابیل رد شد کاروان
با تولای علی از نیل رد شد کاروان
فتنه رفت و فتنه گردان، غرق  رسواییش ماند
انقلاب ما در اوج اقتدار خویش ماند
با کلامی مختصر نیرنگشان بر باد رفت
خرج های چند سال دشمنان بر باد رفت
 گرچه بعضی از خودی ها آن زمان دلخور شدند
از سوال و شبهه و نقد و تأمل پر شدند
از چه رو آقا خودش را خرج دولت کرد باز؟
خویش را آماج تیغ طعن و تهمت کرد باز
غافل از این که چه جنگی پشت این صحنه به پاست
در کمین گاهند گرگان لحظه ای غفلت خطاست
خضر راه است او، دگر چون و چرا کردن چرا؟
نور ماه است او، تو راه از چاه بشناس و بیا
از ریاض و لندن و پاریس این آتش رسید
دود آن هم میرود در چشمشان، خواهند دید
حاجیان بار بسته جانب میقات غرب!
چیست جز تحریم و آشوب و بلا سوغات غرب؟
با صف اول نشینان فاش میگوییم راز
اعتراض ما سر جای خودش باقیست باز
اعتراض ما به سستی های تدبیر شماست
از گرانیها، از این شش سال تأخیر شماست
مردم آرام ما از این تلاطم دلخورند
 دلخوشان بازی برجام! مردم دلخورند
از معطل کردن کشور سر میز فریب
که نشد از آن بجز تحریم روزافزون نصیب
دم به دم از گفتگو با اجنبی دم میزنید
پس چرا در گفتگو با مردم خود الکنید؟
مردم ما از تکبر، از تورم شاکی اند
از لجوجان سیاست باز، مردم شاکی اند
نسل آدم تا قیامت، ایمن از قابیل نیست
با فریدونی که خود ضحاک شد تکلیف چیست؟
طعنه بر دست عدالت می زند قارون عصر
مردمان را خرد و کوچک دیده از بالای قصر
باز گردید آی... ای دلدادگان آمریکا
 راه حل اینجا ست آری در همین ایران ما
وای بر آنان که دل دارند با دشمن گرو
حشر آمریکاپرستان با ترامپ و پومپئو!
هرکه خاک این وطن خرج قمار خویش کرد
باخت و یک عمر بدبختی  نثار خویش کرد
جان مولا با ولی این عهد و پیمان مشکنید
این نمک خوردید صد بار، این نمکدان مشکنید
هرکه با خوبان خیانت کرد سیلی می خورد
فاسد اینجا بی برو برگرد سیلی میخورد
گردنه در گردنه این راه هم طی می شود
آخر هر فتنه ای اینجا نه دی می شود
با چراغ لاله ها اینک ره ما روشن است
راهیان صبح میدانند فردا روشن است
 نوبه نو با هر شهیدی عهد ما تجدید شد
راه سبز ما به خون سرخشان تمدید شد
باز دل، چشم انتظاری را روایت می کند
صاحبی داریم ما، ما را هدایت می‌کند
جان هستی اوست باید بگذریم از جان خویش
تا ظهورش برنگردیم از سر پیمان خویش



نوشته شده در دوشنبه 98 آذر 4ساعت ساعت 10:44 صبح توسط سیدخدا| نظر بدهید

سلام...خوب به این عکس دقت کنید...

از دیروز که بغض و گریه این کودک رو دیدم واقعا حالم خرابه...



نوشته شده در سه شنبه 98 آبان 28ساعت ساعت 8:28 صبح توسط سیدخدا| نظر

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin
ب مثل بصیرت...میم مثل مطهری


























ب مثل بصیرت...میم مثل مطهری



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 99 آبان 10ساعت ساعت 3:10 صبح توسط | نظرنظر بدهید
طبقه بندی:  

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin
pb:ItemCount/pb:ItemCount/ pluginspage=